رخ دلدار

دوش درِ میخانه با یادِ رخِ دلدار آمدم
با دلی خونین، گرفتارِ غمِ یار آمدم
جام را پر کرد ساقی، از شرابِ کهنه‌اش
من ولی ساغر به دست با اشکِ بسیار آمدم

ساقیا، جامی بده، کَز دردِ جانان آمدم
بیخودم کن از خودم با داغِ هجران آمدم
مانده ام از غمِ او، بی‌پناه و بی‌قرار
من برای دیدنش با چشمِ گریان آمدم

خواستم دیگر نامش نیاید بر لبم، اما نشد
نامِ او را قلبِ من با هر تپش تکرار کرد
هر چه خوردم می بیشتر شد غم دلدادگی
هر پیاله، زخمِ کهنه در دلم بیدار کرد

هرچه کردم تا فراموشش کنم، ممکن نشد
دل مگر از خاطراتِ یار، یک دم غافل میشود
گفتم از فردایِ بی‌تو، دل را به دریا می‌زنم
با خیالی که دلم بی عشق عاقل میشود

گفتم ای ساقی، مگر این می دوایِ درد نیست
گفت: «این درد را نیست درمان»؛ بیمار آمدم
هرچه نوشیدم، غمِ پنهانِ دل کمتر نشد
باده هم مرهم نبود، با حالِ غمبار آمدم

عاقبت در گوشهٔ میخانه، فهمیدم که عشق
دردِ پنهانی‌ست در سینه، که بی‌درمان شده
ریشه کرده در وجودم تا به مغزِ استخوان
عشقِ او در سینه‌ام، تا ابد مهمان شده