پناهم باش

شب، از شانه‌ی دیوار فرو ریخته، تو پناهم باش
میانِ این همه تنهایی، بیا، تو پایانِ انتظارم باش

اگر باران گرفت و کوچه‌ها از خواب تر گشتند
میانِ کوچه‌های خیس،بیا، عطرِ بهارم باش

تَرَک برداشت تصویرم، میانِ قابِ خاموشی
تو در آن قاب خاموش، چراغ شام تارم باش

اگر ماه از دلِ شب رفت و خورشید از نفس افتاد
میان ظلمت شب، آرامش روح و روانم باش

من از این شهرِ بی‌پنجره، تنها یک نفس خواهم
تو پنجره ای رو به نفس ، همیشه کنارم باش

نسیم آمد، ورق زد دفترِ خشکیده‌ی باغم را
میانِ برگ‌های زرد، بیا و غزل‌ پر تکرارم باش

اگر روزی جهان از من گرفت آن‌چه دوستش دارم
تو در آخرین سطرِ غزل، حرفِ های ماندگارم باش