فرصت دیدار

زندگی، قصه‌ی شیرین و تلخ روزگار
گاه پاییز است و گاهی رویشِ فصلِ بهار
گرچه در راه خودش خستگی بسیار دارد
هنوز از پشتِ شب، خورشیدِ فردا آشکار

هر که از تلخیِ این راه نترسید و گذشت
می‌رسد عاقبت از رنجِ شبانه به قرار

زندگی، عهدی‌ست میانِ دل و این خاکِ دیار
کاش هرگز نشکَند بینِ ما، قول و قرار
عمر کوتاه است، دریاب فرصتِ عاشقی را
خویش را دستِ غم و حسرتِ فردا مسپار

دل اگر خسته شد از گردشِ بی‌رحمِ زمان
گر زمین خوردی، دوباره خویش را برپا دار
زندگی گرچه پر از رنج و شکست و درد است
باز هم فرصتِ عشق است و امیدِ دیدار