دریا
بیا دریا، که با تو، حرف بسیار دارم
ز درد و داغ این دوران، سخنها بیشمار دارم
تو از آشوب طوفانها، حکایتها به یاد داری
من از جبر زمان، زخمهای بسیار دارم
به ساحل، ردّ پای رفتگان در خاک گمگشته
صدای ناخدا در پیچوخم بادها گمگشته
جهان آیینهای از عمر کوتاه بنیآدم
در این دریای بیپایان، بسی فریادها گمگشته
صدفها سینهای پُردرد از این طوفان به دل دارند
در این غوغای موج و باد، مهر آدمیان گمگشته
یکی با حسرت نان، چشم بر فردا دوخته
یکی در برج زر خفتهست، وجدان گمگشته
اگر اِنسان به انسان، دستِ یاری میسپارد
چرا از خونِ هم نُوعَش، زمین، غرقِ بلا گشته؟
چه شد آن عهدِ مِهرُ راستی، ای بنیآدم
چرا این گوهرِ یِکتا، چِنین از هم جدا گشته
جهان در گردش امواج، عمری به سر آورد
ولی معنای عشق، در ما، میانِ قلبمان گم گشت
بیا دریا، بگو از قصهی آنان که رفتند
همانها کز دل تاریخ، نشان و نامشان گم گشت
نه هر کشتی که بشکست است، ز طوفانها فنا گشته
نه هر کس غرق دریا شد، اسیر موج و غوغا شد
چه بسیار آدمی کز خویش، بیطوفان گم گشت
چه بسیار دل که بیدریا، اسیر خویش و تنها شد