باران
کاش باران، دانه دانه
میچکید بر بام خانه
می ربود از دلِ این شهر
رنگ غم را بی بهانه
شهر ما ، ساکت و خاموش
پر زِ اشکِ های شبانه
مردمی غمگین و خسته
دل گرفته، از زمانه
کاش ببارد از دل ابر
قطره های عاشقانه
جان بگیرد باز در ما
خنده های کودکانه
کاش باران باز دوباره
می شد از ابری روانه
روی هر دیوار این شهر
می گذاشت از عشق نشانه
سبزه ها جان میگرفتند
با نوایی مادرانه.
قطرهقطره، نرم و آرام
می زدود غم را زِ خانه
از دلِ خاکِ ، دیارم
سبز میگشت صد جوانه
هر کجا دل خستهای بود
میرسید بازم به خانه
وقتی از نو جان بگیرد
شهرِ خسته، شادمانه
باز باران، با ترانه
میچکد بر بامِ خانه
هر کجا دل خسته ای هست
میرسد بازم به خانه